<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سکوت و من</title>
<link>http://baran6.blogfa.com/</link>
<description>عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 28 Feb 2009 20:18:37 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بت ها را می شکنم</title>
<link>http://baran6.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>جهان ما پر است از بت هایی که بشر به دست خویش می سازد  و  ناگزیر آن ها را به دست خویش می-شکند. بر ویرانه های آن به عزا می نشیند و  افسوس می خورد... و فراموش می کند که این بت ها را روزی خود  به  آمال و آرزوهایش نسبت داده بود و حتی نمی بیند که خود بر ویرانهء دست ساز خویش گام بر میدارد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Feb 2009 20:18:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baran6&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>baran6</dc:creator>
<guid>http://baran6.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سکوت</title>
<link>http://baran6.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>دلتنگی های  آدمی را باد ترانه ای می خواند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و هر دانهء برفی به اشکی نریخته می ماند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سکوت سرشار از سخنان نا گفته است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلتنگی های بر زبان نیامده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خواهم آب شوم در گسترهء افق&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنجا که دریا به پایان می رسد و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آسمان آبی آغاز می شود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;از سروده های مارگوت بیکل- ترجمهء احمد شاملو&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Feb 2009 16:50:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baran6&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>baran6</dc:creator>
<guid>http://baran6.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرف تازه ای  نیست</title>
<link>http://baran6.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>گاهی من میشم سنگ... از یک کوه عظیم آتشفشانی که یک روز داغ داغ با فوران مواد مذاب و گازهای آتشفشانی بیرون ریختم... گاهی من میشم یک پروانه که یک بالش بین پیله گیر کرده ... گاهی میشم یک افسانه که مردم هرچی تلاش میکنند یادشون نمیمونه... گاهی مثل یک عاشق لابلای دفتر خاطرات گم میشم... گاهی مثل یک قطار سوت جدایی میزنم... گاهی میام که بجنگم...گاهی میرم که نشکنم...گاهی میون زمین و آسمون مه رقیق رویایی ...گاهی یک ابر توخالی ... گاهی هم میشم اشک میریزم تو کاسهء صبر...</description>
<pubDate>Mon, 16 Feb 2009 21:19:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baran6&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>baran6</dc:creator>
<guid>http://baran6.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هستی</title>
<link>http://baran6.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>با خودم میگم... بی خیال دنیا بشم و دیگه اینقدرسر به سرش نگذارم و گیر ندهم که &quot;خوب ! داداش من! چرا اینجا حال ما رو گرفتی یا چرا اونجا امتحان سخت گرفتی&quot;... ولی باور کن نمیشه... این کار و بار دنیا بد جور به کار و بار ما پیچیده... من هم که سرم درد می کنه  برای تفکرات فلسفی و سوالات بی-جواب مخصوصا اون سوالایی که آدم رو خونه خراب میکنه. اصولا هرچی بیشتر تو جواب سوالای خودم گیر کنم بیشتر لذت می برم. این هم یک جور مرض هست. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار خدا من رو خلق کرده که مدام از خودم   از  روزگار   از هستی  سوال های غریب بپرسم... ولی دست آخر فکر کنم میشه همون شعر دوستمون که میگه  &quot;...هستی از ما... ما از هستی...&quot; ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Feb 2009 20:59:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baran6&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>baran6</dc:creator>
<guid>http://baran6.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی های کودکانه یا کودک بازی ها</title>
<link>http://baran6.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>با خودم فکر می کردم که چرا گاهی اوقات ما بزرگتر ها در کودکی هایمان جا می مانیم...و گاهی دلمان برای روزهای دور کوچه پس کوچه ها تنگ می شود؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمانی که نوجوان بودم همزمان با تظاهر به آدم بزرگ بودن، دوست نداشتم دنیای پاک کودکانه ام رو از دست بدهم و احساس می کردم بزرگ شدن یعنی دروغ، زشتی، ناپاکی، ریا و ... . دوست داشتم مستقل باشم ولی حس کودکی ام را از دست ندهم. کم کم که بزرگتر شدم دیدم بزرگ شدن یعنی رشد و این رشد به اندازه ای برای من شیرین بود که اندوه از دست دادن کوکی ام را از بین برد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کم کم فهمیدم که برچسب  آدم بزرگ  که از کتاب شازده کوچولو در ذهن من مونده بود، فقط یک تمثیل زیبا بود و یک تلنگر ادبی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این سالهای زندگی ام را  که سرشارم از حس  زیبای جوانی  و سرشارم از  توان دریافت تجربه های رنگی، ارج می نهم و در هیچ  معامله ای  آن را  تعویض  نمی کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نگاه که می کنم  می بینم  هرچند در کودکی پاک و بی آلایش بودم ، هرچند بی دغدغه بودم ولی  یک چیزی کم بود... توان درک پاکی و بی آلایشی... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Feb 2009 19:59:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baran6&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>baran6</dc:creator>
<guid>http://baran6.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم همان حرف همیشگی</title>
<link>http://baran6.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>جاده زندگی مرا به سوی تو می خواند که از سالهای دور به همین روزهای پر دغدغه من آمدی .سفر زندگی گرچه بی راهنماست و بی نشان، گویی مه غلیظ سراسر راه را پوشانده است، اما هیچ کم ندارد، هیچ گمشده ای ندارد، هیچ بازگشتی ندارد و هیچ بیراهه ای حتی...
در  تمامی این راه که خود به انتخاب می نشینم و می آزمایم راه ومسیر و هدف خویش ،ترسی با من است... ترسی که ریشه آن شاید در همین بی بازگشت بودن زندگی ست. زیاد از دست داده ام و زیاد گذشته ام از درختان بیشمار و گل های بسیار؛ زیاد گذشته ام از برکه های آرام و دریاهای آبی – بی آنکه اندوه آن باشد که تکرار ناپذیرند. اما برای یک چیز در زندگی بسیار  بسیار کوشیده ام که آن را نه برای خود خود خواستم که برای تحقق اندیشه بنیادی زندگی ام طلبیده ام.  
عشق واﮊه ای والا و گوهر وجودی آدمیست که بسیار برای کشف ماهیت والای آن کوشیده ام و بسیار سالها نیز باید. واﮊه ای که در ظاهر عوامانه می نماید و در باطن عمق دست نایافتنی خود را به رخ می کشد. 

</description>
<pubDate>Thu, 12 Feb 2009 22:49:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baran6&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>baran6</dc:creator>
<guid>http://baran6.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> دختر هم دختر های قدیم</title>
<link>http://baran6.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; از حدود 70 سال پيش، در قباله هاي ازدواج در ايران، ميزان مشخص &quot;مهريه&quot; ذکر و تأکيد ‏مي شده که اين مهريه، &quot;&lt;STRONG&gt;عندالمطالبه&lt;/STRONG&gt;&quot; قابل پرداخت است. يعني، هر زمان که عروس مهريه خود را مطالبه کند، ولو ‏بلافاصله پس از ازدواج، داماد موظف است آن را به وي پرداخت نمايد.وجود اين بند در قباله ازدواج و امضاي قباله ‏توسط عروس و داماد، براي زنان بسيار مهم بود. چرا که در صورت ناموفق بودن ازدواج، براي آنان امکاني – ولو ‏جزئي - را براي پايان دادن به زندگي مشترک فراهم مي آورد.تنها امکاني که تاکنون براي بسياري از زنان براي رهايي از زندگي مشترک دشوار ‏وجود داشته، عبارت بوده از مطالبه مهريه خود. بدين معني که زن، با توجه به &quot;عندالمطالبه&quot; بودن مهريه در قباله هاي ‏ازدواج، مي توانست براي الزام شوهر به پرداخت مهريه خود به دادگاه مراجعه کند و در صورتي که وي قادر به اين ‏کار نبود، زن قادر بود در قبال صرف نظر کردن از دريافت مهريه، شوهر را راضي يا مجبور به طلاق کند (عبارت ‏معروف: &quot;مهرم حلال، جانم آزاد&quot;). البته حتي اين شيوه هم، براي بسياري از زناني که به دلايل مختلف مايل به شکايت ‏از همسر براي دريافت مهريه نبودند يا از اين کار مي ترسيدند، راه حلي براي رهايي از يک زندگي مشترک سخت ‏محسوب نمي شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ‏قباله هاي جديد، پس از ذکر ميزان مهريه، ذکر مي شود که اين مهريه، &quot;&lt;STRONG&gt;عندالاستطاعه&lt;/STRONG&gt;&quot; (به جاي &quot;عندالمطالبه&quot; که قبلاً ‏وجود داشت) از سوي مرد به زن پرداخت مي شود. اين بدان معني است که شوهر، بر خلاف سابق که &quot;هر زمان که ‏زن مي خواست&quot; بايد مهريه او را مي داد، اکنون بايد &quot;هر زمان که امکانش را داشت&quot; مهريه را پرداخت نمايد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. اون زمونا که ما جوون بودیم، دختر رویش نمیشد کمتر از &quot;آقا&quot; به شوهر بگوید... حالا دختر های امروزی حق طلاق می خواهند... چه حرفا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Feb 2009 20:31:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baran6&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>baran6</dc:creator>
<guid>http://baran6.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اتفاقات خرسی</title>
<link>http://baran6.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>گویند که در سرای خرس ها غوغایی به پاست...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گویند که میان همگان شور به پاست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آری! در همین حوالی مقرر شده است که شیشه نویسی ، به خصوص بر روی شیشه های اتاق توسط خرسگرها ممنوع است؛ البته اگر اسباب علم شود مجاز است؛ در غیر اینصورت برخورد قانونی و غیر قانونی انجام می شود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیشه نویسی که یکی از مراحل خرس ترکاندن در دوران کهن-خرسی بوده است، امروزه به یک روش علمی یادگیری زبان آلمانی تبدیل شده است. در بیشتر محافل ادبی و غیر ادبی خرسگر ها از این روش برای انتقال دانش خود به غیر استفاده می کنند. اینکه اولین بار چه کسی شیشه نویسی به روش خرسی را ابداع کرد هنوز نا مشخص است، احتمال دارد اقوام  مرفه متاخرسپونالیا که تاجر شیشه از خرسوستان به خرساسان (از راه جاده ابریشم) بودند سنت ماندگار شیشه نویسی را برای انتقال اخبار ممالک  پایه گذاری کرده باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خرسگر ها همچنان در پی کشف راز شیشه نویسی هستند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Feb 2009 19:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baran6&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>baran6</dc:creator>
<guid>http://baran6.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نه عشق نه خیانت</title>
<link>http://baran6.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>جالبه که عشقی جایی نیست... و خیانتی جایی نیست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هستم و داستان زندگی   من هستم و راه بی نهایت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالبه که راهی جایی نیست... و مقصدی جایی نیست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هستم و جریان زمان   من هستم و جریان رشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالبه که زمانی جایی نیست... و رشدی جایی نیست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هستم و همین لحظهء گذرا   من هستم و همین زیباست&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 May 2008 19:19:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baran6&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>baran6</dc:creator>
<guid>http://baran6.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما پوست مي‌اندازيم...</title>
<link>http://baran6.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>ما به ساختن رابطه اعتقاد داريم نه به  مصرف‌كردن  رابطه؛ ما به فروريختن آنچه هست و  بناكردن  از نو ، معتقد نبوديم... ما اينگونه هستيم كه  زندگي با ما اينگونه است... تو يا ديگري فرقي نمي‌كند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه از اين  رو كه تو متفاوت نيستي، نه از اين منظر كه  تو يگانه نيستي، از اين نگاه كه من  با خودم يكي هستم... من با خودم  ديگري نمي‌شوم...  ما  به ساختن معتقديم، به تجربه، به  فروريختن خود و دوباره  نو شدن... ما  پوست مي‌اندازيم، ما پوست نمي‌كنيم.... !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Mar 2008 08:08:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baran6&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>baran6</dc:creator>
<guid>http://baran6.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
