با خودم میگم... بی خیال دنیا بشم و دیگه اینقدرسر به سرش نگذارم و گیر ندهم که "خوب ! داداش من! چرا اینجا حال ما رو گرفتی یا چرا اونجا امتحان سخت گرفتی"... ولی باور کن نمیشه... این کار و بار دنیا بد جور به کار و بار ما پیچیده... من هم که سرم درد می کنه برای تفکرات فلسفی و سوالات بی-جواب مخصوصا اون سوالایی که آدم رو خونه خراب میکنه. اصولا هرچی بیشتر تو جواب سوالای خودم گیر کنم بیشتر لذت می برم. این هم یک جور مرض هست.
انگار خدا من رو خلق کرده که مدام از خودم از روزگار از هستی سوال های غریب بپرسم... ولی دست آخر فکر کنم میشه همون شعر دوستمون که میگه "...هستی از ما... ما از هستی..." ...
+ نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 0:30  توسط باران
|
