زمانی که نوجوان بودم همزمان با تظاهر به آدم بزرگ بودن، دوست نداشتم دنیای پاک کودکانه ام رو از دست بدهم و احساس می کردم بزرگ شدن یعنی دروغ، زشتی، ناپاکی، ریا و ... . دوست داشتم مستقل باشم ولی حس کودکی ام را از دست ندهم. کم کم که بزرگتر شدم دیدم بزرگ شدن یعنی رشد و این رشد به اندازه ای برای من شیرین بود که اندوه از دست دادن کوکی ام را از بین برد.
کم کم فهمیدم که برچسب آدم بزرگ که از کتاب شازده کوچولو در ذهن من مونده بود، فقط یک تمثیل زیبا بود و یک تلنگر ادبی.
این سالهای زندگی ام را که سرشارم از حس زیبای جوانی و سرشارم از توان دریافت تجربه های رنگی، ارج می نهم و در هیچ معامله ای آن را تعویض نمی کنم.
نگاه که می کنم می بینم هرچند در کودکی پاک و بی آلایش بودم ، هرچند بی دغدغه بودم ولی یک چیزی کم بود... توان درک پاکی و بی آلایشی...
