تبليغاتX
سکوت و من - باز هم همان حرف همیشگی

سکوت و من

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...

جاده زندگی مرا به سوی تو می خواند که از سالهای دور به همین روزهای پر دغدغه من آمدی .سفر زندگی گرچه بی راهنماست و بی نشان، گویی مه غلیظ سراسر راه را پوشانده است، اما هیچ کم ندارد، هیچ گمشده ای ندارد، هیچ بازگشتی ندارد و هیچ بیراهه ای حتی... در تمامی این راه که خود به انتخاب می نشینم و می آزمایم راه ومسیر و هدف خویش ،ترسی با من است... ترسی که ریشه آن شاید در همین بی بازگشت بودن زندگی ست. زیاد از دست داده ام و زیاد گذشته ام از درختان بیشمار و گل های بسیار؛ زیاد گذشته ام از برکه های آرام و دریاهای آبی – بی آنکه اندوه آن باشد که تکرار ناپذیرند. اما برای یک چیز در زندگی بسیار بسیار کوشیده ام که آن را نه برای خود خود خواستم که برای تحقق اندیشه بنیادی زندگی ام طلبیده ام. عشق واﮊه ای والا و گوهر وجودی آدمیست که بسیار برای کشف ماهیت والای آن کوشیده ام و بسیار سالها نیز باید. واﮊه ای که در ظاهر عوامانه می نماید و در باطن عمق دست نایافتنی خود را به رخ می کشد.
+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 2:20  توسط باران  |