تبليغاتX
سکوت و من

سکوت و من

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...

باز باران             با ترانه

با گهر های فراوان               می خورد بر بام خانه

 

من به پشت شیشه تنها         ایستاده

در گذرها                                 رودها راه اوفتاده

 

شاد و خرم                   یک دو سه گنجشک پرگو

باز هر دم                    می پرند این سو و آن سو

 

می خورد بر شیشه و در              مشت و سیلی

آسمان امروز دیگر                           نیست نیلی

 

یادم آرد روز باران                  گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین                     توی جنگلهای گیلان...

 

 

 

...... http://taliesadat.ir

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 10:59  توسط باران  | 

 

عاشق که مي شوي در هنگـامـه ي اشتياق و التهاب و بيقراري ديــدار

" يــار " سـرخ و زرد و گلگونـت مي کند ؛

درست ، همانند رنگهاي پاييـز . ...

 مي داني !

پـايـيــز نيز بـهـاري است که عـاشـق شده است

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 12:11  توسط باران  | 

برای سرودن لحظه از دیرباز به جستجوی قلمی بوده ام

که مرا به هزار لای تصویر و نقش

به  نقش های هزار بعد امکان

به بودن های مکرر ببرد...

برای سرودن یک لحظه که تویی !

برایم قلمی بساز

که مرا به اسطوره های وجودیم

به خدای باران نزدیک کند...

برای سرودن هر لحظه تازه

به قلمی نو نیازمندم...

به تصویر تازه از عشق

در بعد تازه ای از امکان....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 14:43  توسط باران  | 

Learn With Every Goodbye

Unknown

After a while, you learn the subtle difference

and between holding a hand and chaining a soul,

And you learn that love doesn't mean leaning

And company doesn't mean security,

And you begin to learn that kisses aren't contracts

And presents aren't promises,

And you begin to accept your defeats

With the grace of a woman,

not the grief of a child,

And learn to build all your roads on today

Because tomorrow's ground is too uncertain for plans,

And futures have a way of falling down in mid-flight

And after a while, you learn That even sunshine burns if you get too much.

So you plant your own garden

and decorate your own soul,

Instead of waiting for someone to bring you flowers.

And you learn that you really can endure...

That you really are strong

And you really do have worth

And you learn

and learn...

With every goodbye, you learn.

+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 15:42  توسط باران  | 

 

این روزها  در  اوج  تعلیق ام  و  این  بهم  آرامش میده...

کم پیش اومده که اینجوری  حسابی رو هیچ چیز  نکنم  و

خودم  رو  تو  هوا  رها  کنم .

----------------------------------------

در  زمان  رها  شده ام

در اشتیاق  یک  نفس

در سکوت  یک سوال بی جواب

در هجوم حادثه

دستان معلق تو

و نگاهت

که  امنیت ذهن مرا

ارضا نمیکند...

من این تعلیق بیدریغ تو را

به فال نیک میگیرم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 22:38  توسط باران  | 

 

امشب یک شب عجیب است...

خدا با من به بازی نشسته است.

من بازنده نخواهم بود میدانم.

من به برد ایمان دارم.

ولی خدا به شکست من ننشسته است

میداند که من دیوانهء بازی ام...

برد و باخت مهم نیست...

 

فقط تقلب جایز نیست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 0:34  توسط باران  | 

سلام

...

نورها خاموشند

 پنجره ها غربت پرواز را

لابلای جدار تیره خویش

همنوا با باد

میخوانند....

من اینجا هستم

کنار ویان...مهربان دوستم

چون بهار...  

(شب استخری)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 20:13  توسط باران  |