تبليغاتX
سکوت و من

سکوت و من

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...

 

بی مقدمه

 روایت است در سرزمین "متاخرسپونالیا" ( همان هیمالیا امروزی) گروهی خرس زندگی می کردند  که در مراسم آخر هفته و گاهی وسط هفته و حتی همیشه... طی آداب خاصی به ترکاندن خرس یا "خرس ترکانی" مشغول بوده اند. در بین آنها "پیر"ی زندگی می کرده است که تبهر بیشتری در خرس ترکاندن از خود نشان می داده است و همهء خرسان به او اقتدا می کردند.... این مراسم از دیر باز تا کنون ادامه پیدا کرده است.

علیرغم تمامی مشکلاتی که خرس ها به آن دچار بوده اند و فشار کاری ناشی از "خرس گزینی" و "خرس نویسی" و این اواخر حتی "خرس پیستی" باز هم نسل جدید خرس ها به این سنت وفادار مانده و در کوچکترین فرصت ها به خرس ترکانی مشغولند.

پ.ن. :

خرس گزینی: نام یک سرزمین و منطقه است در ایران کنونی  به تقلید از نامی که "خرس پیر" بر منطقه ای باستانی واقع در متاخرسپونالیا گذارده بود . همچنین به فعالیتی گفته می شود که در این منطقه صورت می گیرد.

خرس نویسی/خرس پیستی: نام مصغر خرس گزینی

*نکته: "خرس پیر" هنوز زنده است.

ادامه دارد...

 

 

٪  شخصیت ها ساختگی هستند و هرگونه مشابهت شخصیت های این داستان با اشخاص واقعی کاملا اتفاقی بوده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 17:32  توسط باران  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 16:54  توسط باران  | 

 

گرچه ما به رعایت هیچ قانونی خو نکرده ایم

دنیا ی ما پر است از قوانینی که وضع می کنیم

کتاب های جوهرینی که حجم باید ها و نباید هایشان از حد گذشته است و پرونده هایی که مدام جابجا

میشوند . مکالمات روزمره  از  قوانین سختی پیروی می کنند که کمتر کسی قادر است حکم این

بازی های کلامی را  خوب یاد بگیرد چه برسد به اینکه بازیکن ماهری باشد. در هم پیچیدگی و ابهام

شرط لازم است گویی برای معتبر بودن و معتمد بودن.... اینگونه ما وقف می شویم در تو در توی هزار لای

این تصویر گنگ که گاهی خودمان هم گم می شویم چه برسد به احساس و اندیشه و خلاقیت گاه به

گاه. 

انکار نمیکنم گاهی شرط لازم زیبایی ابهام است نه البته شرط کافی . ولی گمان می برم یک حقه ای در

کار است!  آیا  ما تا این حد به این اصل زیباشناسانه معتقدیم؟

پس دشنام ها یی که چون جویدنی هرز به آن عادت کرده ایم...بی توجهی گاه به گاه به  حضور سادهء

دیگران و نادیده گرفتن حقوقی که حتی خودمان وضع کرده ایم....

نه!  ما به رعایت هیچ قانونی خو نگرفته ایم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 10:57  توسط باران  | 

باز باران             با ترانه

با گهر های فراوان               می خورد بر بام خانه

 

من به پشت شیشه تنها         ایستاده

در گذرها                                 رودها راه اوفتاده

 

شاد و خرم                   یک دو سه گنجشک پرگو

باز هر دم                    می پرند این سو و آن سو

 

می خورد بر شیشه و در              مشت و سیلی

آسمان امروز دیگر                           نیست نیلی

 

یادم آرد روز باران                  گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین                     توی جنگلهای گیلان...

 

 

 

...... http://taliesadat.ir

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 10:59  توسط باران  | 

 

در هزار توی این شهر که بگردی

تازه می فهمی  که یک کلاه ساده بودی که گذاشتنت رو سر مادر و پدرت

که مدام به جونشون غر بزنی و ناله کنی و نذاری اونها با خیال راحت

به مسائل مملکت و زندگی و آزادیشون برسند.

دست آخر هم نا شکری کنی از این وضعیت که اونها برات ساختند و هی بد بگی...

بعد که خوب حالشون رو گرفتی میذاری میری به یک سرزمین دیگه

و نامهء فدایت شوم مینویسی و باز هم با غصه دوریت نمیذاری یک آب خوش از گلوشون

پایین بره... .

اینهم یک مدلشه....

+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 12:18  توسط باران  | 

 

عاشق که مي شوي در هنگـامـه ي اشتياق و التهاب و بيقراري ديــدار

" يــار " سـرخ و زرد و گلگونـت مي کند ؛

درست ، همانند رنگهاي پاييـز . ...

 مي داني !

پـايـيــز نيز بـهـاري است که عـاشـق شده است

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 12:11  توسط باران  | 

اینجا همه چیز پر از هیاهو ست

اینجا نگاه آدمی به هیچ نقطه ای خیره نمی ماند

اینجا هر قدم یعنی تمام توان و قدرت آدمی برای بی حرکت ماندن در تالاب

اینجا نرم و لزج است

و بوی تند دشنام مشامم را می آزارد

وسوسه های کثیف ‌- حرکت های زننده - بی قراری کودکان

اینجا...

خودت بهتر میدانی کجا را میگویم....

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 11:12  توسط باران  | 

 

انقدر  ذهنم مشغول است که برای لحظه ای کوتاه حتی

یاریم نمیکند که خطی بنویسم...

کاش توانایی انتقال و تخلیهء  تمامی "حجم نامانوس" مغزم را داشتم.

این حجم غریب مانند دختر بچه ای افکارم را میدزدد و با لبخندی شیرین

ناگهان محو میشود... این حجم تحریک کننده که به کابوسی مانند شده است

عملکرد روزانه ام را  تحت سلطه گرفته است و ...

گاهی چون نوشته های "هدایت" یک وسوسهء شیرین ولی آزاردهنده

گاهی چون رویاهای ممکن "جودی ابوت" و گاهی خاطرات تلخ "اسکارلت" را

به یاد می آورد...  

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 23:39  توسط باران  | 

برای سرودن لحظه از دیرباز به جستجوی قلمی بوده ام

که مرا به هزار لای تصویر و نقش

به  نقش های هزار بعد امکان

به بودن های مکرر ببرد...

برای سرودن یک لحظه که تویی !

برایم قلمی بساز

که مرا به اسطوره های وجودیم

به خدای باران نزدیک کند...

برای سرودن هر لحظه تازه

به قلمی نو نیازمندم...

به تصویر تازه از عشق

در بعد تازه ای از امکان....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 14:43  توسط باران  |