تبليغاتX
سکوت و من

سکوت و من

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...

جهان ما پر است از بت هایی که بشر به دست خویش می سازد  و  ناگزیر آن ها را به دست خویش می-شکند. بر ویرانه های آن به عزا می نشیند و  افسوس می خورد... و فراموش می کند که این بت ها را روزی خود  به  آمال و آرزوهایش نسبت داده بود و حتی نمی بیند که خود بر ویرانهء دست ساز خویش گام بر میدارد...

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 23:49  توسط باران  | 

دلتنگی های  آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانهء برفی به اشکی نریخته می ماند...

 

سکوت سرشار از سخنان نا گفته است

دلتنگی های بر زبان نیامده

 

می خواهم آب شوم در گسترهء افق

آنجا که دریا به پایان می رسد و

آسمان آبی آغاز می شود...

 

"از سروده های مارگوت بیکل- ترجمهء احمد شاملو"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 20:20  توسط باران  | 

گاهی من میشم سنگ... از یک کوه عظیم آتشفشانی که یک روز داغ داغ با فوران مواد مذاب و گازهای آتشفشانی بیرون ریختم... گاهی من میشم یک پروانه که یک بالش بین پیله گیر کرده ... گاهی میشم یک افسانه که مردم هرچی تلاش میکنند یادشون نمیمونه... گاهی مثل یک عاشق لابلای دفتر خاطرات گم میشم... گاهی مثل یک قطار سوت جدایی میزنم... گاهی میام که بجنگم...گاهی میرم که نشکنم...گاهی میون زمین و آسمون مه رقیق رویایی ...گاهی یک ابر توخالی ... گاهی هم میشم اشک میریزم تو کاسهء صبر...
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 0:50  توسط باران  | 

با خودم میگم... بی خیال دنیا بشم و دیگه اینقدرسر به سرش نگذارم و گیر ندهم که "خوب ! داداش من! چرا اینجا حال ما رو گرفتی یا چرا اونجا امتحان سخت گرفتی"... ولی باور کن نمیشه... این کار و بار دنیا بد جور به کار و بار ما پیچیده... من هم که سرم درد می کنه  برای تفکرات فلسفی و سوالات بی-جواب مخصوصا اون سوالایی که آدم رو خونه خراب میکنه. اصولا هرچی بیشتر تو جواب سوالای خودم گیر کنم بیشتر لذت می برم. این هم یک جور مرض هست.

انگار خدا من رو خلق کرده که مدام از خودم   از  روزگار   از هستی  سوال های غریب بپرسم... ولی دست آخر فکر کنم میشه همون شعر دوستمون که میگه  "...هستی از ما... ما از هستی..." ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 0:30  توسط باران  | 

با خودم فکر می کردم که چرا گاهی اوقات ما بزرگتر ها در کودکی هایمان جا می مانیم...و گاهی دلمان برای روزهای دور کوچه پس کوچه ها تنگ می شود؟

زمانی که نوجوان بودم همزمان با تظاهر به آدم بزرگ بودن، دوست نداشتم دنیای پاک کودکانه ام رو از دست بدهم و احساس می کردم بزرگ شدن یعنی دروغ، زشتی، ناپاکی، ریا و ... . دوست داشتم مستقل باشم ولی حس کودکی ام را از دست ندهم. کم کم که بزرگتر شدم دیدم بزرگ شدن یعنی رشد و این رشد به اندازه ای برای من شیرین بود که اندوه از دست دادن کوکی ام را از بین برد.

کم کم فهمیدم که برچسب  آدم بزرگ  که از کتاب شازده کوچولو در ذهن من مونده بود، فقط یک تمثیل زیبا بود و یک تلنگر ادبی.

این سالهای زندگی ام را  که سرشارم از حس  زیبای جوانی  و سرشارم از  توان دریافت تجربه های رنگی، ارج می نهم و در هیچ  معامله ای  آن را  تعویض  نمی کنم.

 نگاه که می کنم  می بینم  هرچند در کودکی پاک و بی آلایش بودم ، هرچند بی دغدغه بودم ولی  یک چیزی کم بود... توان درک پاکی و بی آلایشی...

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 23:29  توسط باران  | 

جاده زندگی مرا به سوی تو می خواند که از سالهای دور به همین روزهای پر دغدغه من آمدی .سفر زندگی گرچه بی راهنماست و بی نشان، گویی مه غلیظ سراسر راه را پوشانده است، اما هیچ کم ندارد، هیچ گمشده ای ندارد، هیچ بازگشتی ندارد و هیچ بیراهه ای حتی... در تمامی این راه که خود به انتخاب می نشینم و می آزمایم راه ومسیر و هدف خویش ،ترسی با من است... ترسی که ریشه آن شاید در همین بی بازگشت بودن زندگی ست. زیاد از دست داده ام و زیاد گذشته ام از درختان بیشمار و گل های بسیار؛ زیاد گذشته ام از برکه های آرام و دریاهای آبی – بی آنکه اندوه آن باشد که تکرار ناپذیرند. اما برای یک چیز در زندگی بسیار بسیار کوشیده ام که آن را نه برای خود خود خواستم که برای تحقق اندیشه بنیادی زندگی ام طلبیده ام. عشق واﮊه ای والا و گوهر وجودی آدمیست که بسیار برای کشف ماهیت والای آن کوشیده ام و بسیار سالها نیز باید. واﮊه ای که در ظاهر عوامانه می نماید و در باطن عمق دست نایافتنی خود را به رخ می کشد.
+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 2:20  توسط باران  | 

 

 از حدود 70 سال پيش، در قباله هاي ازدواج در ايران، ميزان مشخص "مهريه" ذکر و تأکيد ‏مي شده که اين مهريه، "عندالمطالبه" قابل پرداخت است. يعني، هر زمان که عروس مهريه خود را مطالبه کند، ولو ‏بلافاصله پس از ازدواج، داماد موظف است آن را به وي پرداخت نمايد.وجود اين بند در قباله ازدواج و امضاي قباله ‏توسط عروس و داماد، براي زنان بسيار مهم بود. چرا که در صورت ناموفق بودن ازدواج، براي آنان امکاني – ولو ‏جزئي - را براي پايان دادن به زندگي مشترک فراهم مي آورد.تنها امکاني که تاکنون براي بسياري از زنان براي رهايي از زندگي مشترک دشوار ‏وجود داشته، عبارت بوده از مطالبه مهريه خود. بدين معني که زن، با توجه به "عندالمطالبه" بودن مهريه در قباله هاي ‏ازدواج، مي توانست براي الزام شوهر به پرداخت مهريه خود به دادگاه مراجعه کند و در صورتي که وي قادر به اين ‏کار نبود، زن قادر بود در قبال صرف نظر کردن از دريافت مهريه، شوهر را راضي يا مجبور به طلاق کند (عبارت ‏معروف: "مهرم حلال، جانم آزاد"). البته حتي اين شيوه هم، براي بسياري از زناني که به دلايل مختلف مايل به شکايت ‏از همسر براي دريافت مهريه نبودند يا از اين کار مي ترسيدند، راه حلي براي رهايي از يک زندگي مشترک سخت ‏محسوب نمي شد.

در ‏قباله هاي جديد، پس از ذکر ميزان مهريه، ذکر مي شود که اين مهريه، "عندالاستطاعه" (به جاي "عندالمطالبه" که قبلاً ‏وجود داشت) از سوي مرد به زن پرداخت مي شود. اين بدان معني است که شوهر، بر خلاف سابق که "هر زمان که ‏زن مي خواست" بايد مهريه او را مي داد، اکنون بايد "هر زمان که امکانش را داشت" مهريه را پرداخت نمايد.

 

پ.ن. اون زمونا که ما جوون بودیم، دختر رویش نمیشد کمتر از "آقا" به شوهر بگوید... حالا دختر های امروزی حق طلاق می خواهند... چه حرفا...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 0:2  توسط باران  | 

گویند که در سرای خرس ها غوغایی به پاست...

گویند که میان همگان شور به پاست...

آری! در همین حوالی مقرر شده است که شیشه نویسی ، به خصوص بر روی شیشه های اتاق توسط خرسگرها ممنوع است؛ البته اگر اسباب علم شود مجاز است؛ در غیر اینصورت برخورد قانونی و غیر قانونی انجام می شود.

شیشه نویسی که یکی از مراحل خرس ترکاندن در دوران کهن-خرسی بوده است، امروزه به یک روش علمی یادگیری زبان آلمانی تبدیل شده است. در بیشتر محافل ادبی و غیر ادبی خرسگر ها از این روش برای انتقال دانش خود به غیر استفاده می کنند. اینکه اولین بار چه کسی شیشه نویسی به روش خرسی را ابداع کرد هنوز نا مشخص است، احتمال دارد اقوام  مرفه متاخرسپونالیا که تاجر شیشه از خرسوستان به خرساسان (از راه جاده ابریشم) بودند سنت ماندگار شیشه نویسی را برای انتقال اخبار ممالک  پایه گذاری کرده باشند.

خرسگر ها همچنان در پی کشف راز شیشه نویسی هستند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 23:11  توسط باران  | 

جالبه که عشقی جایی نیست... و خیانتی جایی نیست...

من هستم و داستان زندگی   من هستم و راه بی نهایت

جالبه که راهی جایی نیست... و مقصدی جایی نیست...

من هستم و جریان زمان   من هستم و جریان رشد

جالبه که زمانی جایی نیست... و رشدی جایی نیست...

من هستم و همین لحظهء گذرا   من هستم و همین زیباست

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 22:50  توسط باران  | 

ما به ساختن رابطه اعتقاد داريم نه به  مصرف‌كردن  رابطه؛ ما به فروريختن آنچه هست و  بناكردن  از نو ، معتقد نبوديم... ما اينگونه هستيم كه  زندگي با ما اينگونه است... تو يا ديگري فرقي نمي‌كند ...

نه از اين  رو كه تو متفاوت نيستي، نه از اين منظر كه  تو يگانه نيستي، از اين نگاه كه من  با خودم يكي هستم... من با خودم  ديگري نمي‌شوم...  ما  به ساختن معتقديم، به تجربه، به  فروريختن خود و دوباره  نو شدن... ما  پوست مي‌اندازيم، ما پوست نمي‌كنيم.... !

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 11:39  توسط باران  | 

 در هر تجربهء  عاشقانهء  جديد ، در هر  اوج و شور پريدن و  بال زدن عاشقانه ،  به خود مي‌باليم، مغرورانه  فرياد مي‌زنيم، بي‌دليل مي‌خنديم  و بي‌صدا  آوازهاي عاشقانه مي‌خوانيم و ... باقي داستان را  بهتر از من مي‌دانيد.  بيشتر ما عشق را تجربه كرده‌ايم . ولي  پس از  فرود  از  عشق، پس از  تجربهء تلخ يك شكست يا حتي  پس از اولين گفتگوي  نامهربان،  پس از اولين چالهء  رابطه...  از خود مي‌پرسيم عشق  چيست؟ شايد شما نپرسيد... ولي من از خودم مي‌پرسم  عشق چيست؟

بارها اين سوال را از خودم پرسيده‌ام كه در اين تلاطم  پرخروش  احساسات عاشقانه ،  چه كسري از آن نياز به  همراه، چه كسري از آن نياز فيزيكي و چه كسري از آن حقيقتا  بخشش عواطف انساني به هم‌نوع است!  چه روابطي به  عشق آسيب مي‌رساند و چه روابطي  از آسيب‌پذيري آن جلوگيري مي‌كند؟

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 11:33  توسط باران  | 

٪ دارم به ماهيت مفاهيمي مثل عشق ، دوست داشتن و در مقابل آن نفرت، خيانت و يا حتي شيطنت هاي گاه به گاه فكر مي‌كنم  ؛  البته كار جديدي نيست ولي  با توجه به شرايط فعلي ام  از فكر كردن به اين موضوع گريزي نيست. ٪

چطور مي‌شود هم عاشق بود هم خيانت كرد؟  اصولاْ  خيانت  از  كجا به بعد ميشود خيانت؟  و اساساْ  جنبهء  احساسي خيانت پر رنگ تر   است  يا فيزيكي و مادي...  خوب بلد نيستم اينجور مباحث رو فلسفي بررسي كنم ولي حداقل سعي خودم را مي‌كنم!  

* در جستجوي جواب اين سوال راه پر خطري در پيش است، جستجو در ماهيت عشق  شايد مثل جستجو در ذات "خدا" است  كه منجر به كفر مي‌شود ؛ به هر حال  ذهن من هميشه با اين ماجرا درگير بوده است. 

گاهي به دوستي هاي گذشته كه نگاه مي‌كنم و روابط عاطفي پيشين ، مرور مي‌كنم و سعي مي‌كنم پي ببرم كه كداميك داراي قابليت عاشقي بوده‌اند و كداميك نبوده‌اند؛ در موقعيت‌هاي مختلف جواب‌هاي متفاوتي از خودم دريافت مي‌كنم. گاهي  يك رابطهء مشخص نه تنها  كاملاْ عاشقانه بلكه بسيار عميق به نظر مي‌آيد و زماني ديگر در يك بررسي جديد همان رابطه به نظر پوچ و بي‌اساس به نظر مي‌رسد. گاهي يك رابطه با هيچيك از معيارهاي رايج  دوست‌داشتن و عشق همخواني ندارد  ولي آثار آن كاملاْ هماهنگ است و گاه بالعكس؛ رابطه با  معيارهاي عشق همخواني دارد ولي آثار آن نه! شايد بتوان گفت  هر بار يك وجه آن پررنگ‌تر است و  در نتيجه تاثير مي‌گذارد. آيا مي‌توان اينگونه نتيجه گيري كرد كه  هر پديده از زاويه‌اي كه ما بدان مي‌نگريم  همان است و جز آن نيست؟  اگر اينگونه باشد  هيچ قطعيتي از اينكه آيا ما عاشق هستيم يا نه وجود ندارد ،  و هيچ اطميناني نسبت به اينكه  آيا براي يكديگر كامل هستيم يا نه !

با اين فرض آيا مي‌توان  اثر مفاهيمي همچون خيانت را نيز تغيير داد؟  و با آن  به گونه اي ديگر مواجه شد؟ اگر عشق گاهي عشق است گاهي نيست و مفهوم ثابتي ندارد، پس خيانت  هم اينگونه است!!!؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 10:17  توسط باران  | 

می توانید مراجعه کنید به آزمون جهت گیری سیاسی شما البته عواقب اون پای خودتون!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 22:39  توسط باران  | 

شدید افسرده ام نپرس چرا....
+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 12:52  توسط باران  | 

 

خرس اعظم  بالاخره فریب خرس کوچک رو خورد و ... دست در دست هم  به سمت سوپر "اکبر آقا " حرکت کردند... .

خرس بزرگ (! )  حافظ  سلامتی  خویش و دیگر دوستان است...  و خرس  کوچک  شکمو....

ولی.... فکر کن! تو یک اتاق ۱۰ متری... با سه تا میز بزرگ کار... تو اداره... جلیز و ولیز... نیمرو با کرهء

تازه... . این "خرس ترکوندن" هم  عجب چیز با حالیه...!  فقط  جای "برچنا خارجی" خالی بود...!

 

----->  خاطرات اینجا... محاله  یادم  بره...! 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 12:39  توسط باران  | 

 

این ها دوستای نوستالژیک من هستند...

دوووووستشون دارم....باربا مامان عوض می شود....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 16:54  توسط باران  | 

 

و اینگونه بود که "خرس میانی"  بار سفر بست به دیار غربت و عزم خارج کرد!    عینک خود را به دیده زد و کوله و چمدان اشباع شده از البسهء رنگی به دوش و به پشت... راهی شد...

"خرس پیر"  ورجان ورجان و خرس کوچک در عوالم خود می نوشت... .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 10:25  توسط باران  | 

 

بی مقدمه

 روایت است در سرزمین "متاخرسپونالیا" ( همان هیمالیا امروزی) گروهی خرس زندگی می کردند  که در مراسم آخر هفته و گاهی وسط هفته و حتی همیشه... طی آداب خاصی به ترکاندن خرس یا "خرس ترکانی" مشغول بوده اند. در بین آنها "پیر"ی زندگی می کرده است که تبهر بیشتری در خرس ترکاندن از خود نشان می داده است و همهء خرسان به او اقتدا می کردند.... این مراسم از دیر باز تا کنون ادامه پیدا کرده است.

علیرغم تمامی مشکلاتی که خرس ها به آن دچار بوده اند و فشار کاری ناشی از "خرس گزینی" و "خرس نویسی" و این اواخر حتی "خرس پیستی" باز هم نسل جدید خرس ها به این سنت وفادار مانده و در کوچکترین فرصت ها به خرس ترکانی مشغولند.

پ.ن. :

خرس گزینی: نام یک سرزمین و منطقه است در ایران کنونی  به تقلید از نامی که "خرس پیر" بر منطقه ای باستانی واقع در متاخرسپونالیا گذارده بود . همچنین به فعالیتی گفته می شود که در این منطقه صورت می گیرد.

خرس نویسی/خرس پیستی: نام مصغر خرس گزینی

*نکته: "خرس پیر" هنوز زنده است.

ادامه دارد...

 

 

٪  شخصیت ها ساختگی هستند و هرگونه مشابهت شخصیت های این داستان با اشخاص واقعی کاملا اتفاقی بوده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 17:32  توسط باران  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 16:54  توسط باران  | 

 

گرچه ما به رعایت هیچ قانونی خو نکرده ایم

دنیا ی ما پر است از قوانینی که وضع می کنیم

کتاب های جوهرینی که حجم باید ها و نباید هایشان از حد گذشته است و پرونده هایی که مدام جابجا

میشوند . مکالمات روزمره  از  قوانین سختی پیروی می کنند که کمتر کسی قادر است حکم این

بازی های کلامی را  خوب یاد بگیرد چه برسد به اینکه بازیکن ماهری باشد. در هم پیچیدگی و ابهام

شرط لازم است گویی برای معتبر بودن و معتمد بودن.... اینگونه ما وقف می شویم در تو در توی هزار لای

این تصویر گنگ که گاهی خودمان هم گم می شویم چه برسد به احساس و اندیشه و خلاقیت گاه به

گاه. 

انکار نمیکنم گاهی شرط لازم زیبایی ابهام است نه البته شرط کافی . ولی گمان می برم یک حقه ای در

کار است!  آیا  ما تا این حد به این اصل زیباشناسانه معتقدیم؟

پس دشنام ها یی که چون جویدنی هرز به آن عادت کرده ایم...بی توجهی گاه به گاه به  حضور سادهء

دیگران و نادیده گرفتن حقوقی که حتی خودمان وضع کرده ایم....

نه!  ما به رعایت هیچ قانونی خو نگرفته ایم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 10:57  توسط باران  |